داستان نوشتن و ننوشتن و نوشتن

پنجشنبه , 05 مارس 2015 ساعت 17:28

در اجابت بازی‎ای که خوابگرد آغاز کرد

اولین وبلاگم تو پرشین‎بلاگ بود. هنوز هست. اما پسوردش یادم رفته. بعد از اینکه جمله را نوشتم، دیدم نیست. وبلاگ خوبی نبود. چون خوب نبود، بعدها هیچ‎گاه ازش یاد نکردم. خرداد ۸۱ ساختمش. اسمش «غمونه» بود. خیلی ساده می‌توان گفت آن وبلاگ نبود. اما این خوبی را دارد که تاریخ وبلاگ‎نویسی‌ام را قدیمی تر می‌کند.
دوران راهنمایی، -که این گیر و دار اینترنت و وبلاگ نبود- توی خانه نشریه داشتم. روی پنجره‌ای که میان آشپزخانه و «اتاق بزرگ» بود، می‌چسباندمش. هفته‎نامه بود. یادم نیست چند شماره نوشتم؛ خیال می‌کنم عددش بالا باشد. بقیه برادرها هم می‌نوشتند. حتی گاهی علیه هم می‌نوشتیم و کار به دعوا می‌کشید.

سال‎های نخستین حوزه، چیزی شبیه همان هفته‎نامه را توی اردوی دوماهه تابستانی می‌نوشتم؛ به اسم «خشونت». مثلاً طنز بود. نزدیک بود به خاطر یک جمله کتک بخورم. یک شماره‌اش را هنوز دارم. با دولت اول خاتمی هم‎زمان بود.

دومین وبلاگم «درویشی نشسته بر پوست پلنگ» بود. اواخر پاییز ۸۵، ظهری توی آشپزخانه مهدی بودیم. تشویقم کردند به دوباره وبلاگ‎نویسی. عصرش توی بلاگفا ثبتش کردم. بعدها مثل بسیاری دیگر از بلاگفا مهاجرت کردم. یادم است نوشتم «فرار مغزها تقصیر وضعیت بلاگفایی مملکت است». آمدم همین‎جا. وبلاگ‎خوان نبودم. نه وبلاگ‌ها را می‌شناختم و نه آن‌ها مرا می‌شناختند. نوشته‌هایم جدی نبود. به گمانم دو اتفاق «بالاترین» و «گوگل ریدر» وبلاگ‎نویسی‌ام را جدی‎تر کرد. هم‎زمان دو سه وبلاگ دیگر داشتم. توی یکی‌اش شعرهایم را می‌نوشتم. بعدها به این نتیجه رسیدم که شعر، کار من نیست و بی‎خیالش شدم؛ ضعیف بودند و در عین حال از بسیاری از شعرهای چاپ شده بهتر. الان اثری از وبلاگ‌های بلاگفایی ام نیست. توی وردپرس مثل قبل چند وبلاگ داشتم. زمانی که ریزنویسی مُد شده بود، «اشارات عرشیه» را ساختم. وبلاگی فلسفی به اسم «رقص با هستی» ساختم که یکی دو پست بیشتر نداشت. بهترین وبلاگ وردپرسی ام «کارگروه کفشدوزک‌ها» بود. از «ثانیه‌های شادی و غم احمد و فاطمه» می‌نوشتم. هم خودم این وبلاگ را دوست داشتم و هم دیگران.

بعدها به بهانه فیلترینگ وبلاگ را بردم روی دامنه شخصی. امیر پسر همسایه‎مان، برایم قالب طراحی کرد. اتفاق خوب این وبلاگ «ستون مهمانی» بود. از دیگران می‌خواستم در این ستون بنویسند. ستون خودش یک دامنه مستقل داشت و در صفحه وبلاگم، یک ستون بود. استقبال خوشی از این ستون شده بود. هم امیرعلی و هم محمد که مرا دعوت کرده‌اند به نوشتن، آنجا نوشتند. نمی‌دانم چه شد که هاستم پرید. دل و دماغ راه‎اندازی‌اش را نداشتم. پشتیبان نوشته‌ها را داشتم. مدتی ننوشتم. بعد از آمدن «بیان»،‌ «انگارهای فقط انگار» را ساختم؛ از صفر. اما «درویشی…» وردپرس را هم داشتم. تصمیم گرفتم نوشته‌های پراکنده‌ام برای مجلات و سایت‌ها و … را این‎جا بگذارم. گاهی نوشته دیروز را می‌گذارم و گاهی نوشته پنج سال قبل را. بزودی «مهمانی» را دوباره راه می‌اندازم و دعوتتان می‌کنم به نوشتن. «انگارهای فقط انگار» بیشتر روزانه نویسی است.

نام «درویشی نشسته بر پوست پلنگ» از عکسی از آنتوان سوروگین روس گرفته شده است. هیچ فلسفه‎ای در پشت این نام نیست. [اینجا توضیح داده‌ام] «انگارهای فقط انگار» از یکی از انگار شعرهایم. باز هم وبلاگ‌هایی داشتم که گاهی می‌نویسم و بعضی‌شان رها شده‌اند. وبلاگ «پارادوکس جنون» با نثری خاص و نوشته‌هایی که الان نمی‌دانم چیستند، یکی از آن‌هاست.

مناجات‌های رمضانی را که اواخر دهه ۸۰ می‌نوشتم دوست دارم. رنج‎آورترین نوشته‌ام بعد از مرگ هاله سحابی بود. گاهی می‌نشینم و نوشته‌های قدیمی را می‌خوانم و گاهی ازشان لذت می‌برم. خودم نثر خودم را می‌ستایم. اگرچه بالا و پایین دارد. اما خیال می‌کنم من و وبلاگ‌هایم چیزی به وبلاگستان و وب فارسی اضافه نکرده‌ایم.

پذیرندگان دعوت:
تاریخ من؛ گذرگاه بادها ـ وبلاگ آبی گلدار
داستان نوشتن ـ وبلاگ زهرا
قصه وبلاگ نویسی من– وبلاگ وَه

دعوت
از محمد علیجانی در اتاق شیشه‎ای،
بهمن هدایتی در کلاشینکف دیجیتال،
مسعود دیانی در وه،
حامد آقاجانی در پنکسم،
مسیح یاراحمدی در شهر زنده است،
زهرا اچ بی در وبلاگ زهرا،
یاسر میردامادی در حباب،
عباس حسین نژاد در هر جا که دلش خواست،
نازلی کاموری در سیبیل طلا،
مائده ایمانی در آبی گلدار
و مهدی بهرامی –صاحب همان آشپزخانه- در رند می‌خواهم داستان وبلاگنویسی‎شان را بنویسند.

نشریه خشونت. 1378

برچسب ها : , ,